<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Nikim</title>
<link>https://nika-alone.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 22 Jan 2011 14:15:24 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>من برگشتم....!</title>
<link>https://nika-alone.blogfa.com/post/47</link>
<description>سلام سلام سلام... یه سلام دوباره....یه سلام تازه...یه سلام شیرین واسه برگشت دوباره! امروز تصمیم گرفتم کار وبلاگم رو از نو شروع کنم,خوب حتما کار سختیه, اما شدنیه.... انقد دلم واسه همه تنگ شده بود. واسه وبلاگ,واسه آپیدن,واسه خبر دادن,واسه سر زدن,واسه پستای جدید گذاشتن,کامنت دادن,حتی کل کل کردن و از همه مهم تر..دوستای گلممممممممم! واقعیتش خیلی وقت بود که میخواستم بیام,اما حوصله نداشتم. هرکی که بهم خبر داد آپ کرده رفتم و دیدم,اما حوصله ی کامنت گذاشتن و</description>
<pubDate>Sat, 22 Jan 2011 14:15:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>nika-alone</dc:creator>
<guid>nika-alone.blogfa.com/post/47</guid>
</item>
<item>
<title>یه مطلب از همشهریام!</title>
<link>https://nika-alone.blogfa.com/post/46</link>
<description></description>
<pubDate>Sat, 25 Dec 2010 17:46:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>nika-alone</dc:creator>
<guid>nika-alone.blogfa.com/post/46</guid>
</item>
<item>
<title>حماقت انسان!!!</title>
<link>https://nika-alone.blogfa.com/post/45</link>
<description>روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند… به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند.</description>
<pubDate>Sat, 25 Dec 2010 17:16:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>nika-alone</dc:creator>
<guid>nika-alone.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://nika-alone.blogfa.com/post/44</link>
<description>سلام به همگی یه چند روزی بود که اصلا به وبلاگم سر نمیزدم ونظر هارو تایید نمیکردم.از همهی اونایی که سر میزدن هم ممنونم هم شرمنده! لابد فکر میکنید بازم بخاطر درس...! نه , این بار با همیشه فرق میکنه. پنج شنبه ی هفته ی قبل پسر خالم تصادف کرد و فوت کرد. اون متولد 25 فروردین 1371 بود و فقط حدود 19 سالش بود. فوت اون خیلی منو شکه کرده و هنوز نمیتونم باورش کنم! از هرکس که این پست رو خونده خواهش میکنم یه فاتحه واسه روحش بفرستید.</description>
<pubDate>Fri, 03 Dec 2010 16:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nika-alone</dc:creator>
<guid>nika-alone.blogfa.com/post/44</guid>
</item>
<item>
<title>قهوه شور</title>
<link>https://nika-alone.blogfa.com/post/43</link>
<description>سلاممممممممم به همه دوستای گل, یه چند روی نبودم,اما خداروشکر مشکلم برطرف شد و برگشتم با یه آپی برگشتم که امیدوارم اون چند روز رو جبران کنه فقط خدا کنه قبلا نخونده باشینش, اگرم خونده بودین به بزرگی خودتون ببخشید.....! اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد. آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول</description>
<pubDate>Thu, 18 Nov 2010 15:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nika-alone</dc:creator>
<guid>nika-alone.blogfa.com/post/43</guid>
</item>
<item>
<title>دو فرشته ، دو حکمت</title>
<link>https://nika-alone.blogfa.com/post/42</link>
<description>یه روز دوتا فرشته بهم میرسن و یکیشون به اون یکی میگه : اگه بدونی خدا به من چه ماموریتی داده سخت تعجب میکنی . اون فرشتته دیگه هم میگه : تو هم اگه بدونی خدا به من چه ماموریتی داده دوبله تعجب میکنی . خلاصه این دوتا فرشته با هم به توافق میرسن که ماموریتاشونو بهم بگن . فرشته اول میگه : یه ماهی تو دریا داره شنا میکنه و یه ماهیگیری هم مشغول ماهی گرفتنه ، من از طرف خدا مامورم که این ماهی رو بیارم و تو تور این ماهیگیر بندازم و این ماهیگیر ، این ماهی رو به شهر ببره</description>
<pubDate>Tue, 16 Nov 2010 17:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nika-alone</dc:creator>
<guid>nika-alone.blogfa.com/post/42</guid>
</item>
<item>
<title>خره....</title>
<link>https://nika-alone.blogfa.com/post/41</link>
<description>خري آمد به سوي مادر خويش به گفت مادر چرا رنجم دهي بيش برو امشب برايم خواستگاري مگر تو بچه ات را دوست نداري خر مادر بگفتا اي پسر جان تو را من دوست دارم بيشتر از جان ميان اين همه خرهاي خشکل يکي را انتخاب کن نيست مشکل خرک با شادماني جفتکي زد کمي ارار نمود چشمکي زد بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سياهت خر همسايه را عاشق شدم من به زيباي نباشد مثل او خر اگر عاشق شدي مشکل نداري رويم امشب برايت خاستگاري خر مادر بگفت پالان به تن کن بزرگان محل را تو خبر</description>
<pubDate>Tue, 16 Nov 2010 17:02:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>nika-alone</dc:creator>
<guid>nika-alone.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
<item>
<title>فروغ فرخزاد</title>
<link>https://nika-alone.blogfa.com/post/40</link>
<description>این آپ واسه طرفدارای فروغ.... امیدوارم خوشتون بیاد: مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود من تهی</description>
<pubDate>Sat, 23 Oct 2010 15:38:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>nika-alone</dc:creator>
<guid>nika-alone.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
<item>
<title> نکاتی جالب درباره 4 حرف A,B,C,D....!!!</title>
<link>https://nika-alone.blogfa.com/post/39</link>
<description>حروف A.B.C.D دنیای خاص خودشان را دارند. آیا می‌دانستید که ... حروف انگلیسی A,B,C,D در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 99 دیده نمی شود؟ حرف D برای اولین بار در عدد 100 بکار می رود (Hundred) حروف A,B,C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999 دیده نمی شود. حرف A برای اولین بار در املای عدد 1000 دیده می شود (Thousand) حروف B,C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد 1 تا 999999999 دیده نمی شود. حرف B برای اولین بار در املای عدد بیلیون بکار می رود.</description>
<pubDate>Thu, 21 Oct 2010 16:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nika-alone</dc:creator>
<guid>nika-alone.blogfa.com/post/39</guid>
</item>
<item>
<title>متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!</title>
<link>https://nika-alone.blogfa.com/post/38</link>
<description>روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟ - خيلي خوب بود پدر. - پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟ - بله پدر، ديدم... - بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟ - من ديدم که: ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ</description>
<pubDate>Thu, 21 Oct 2010 15:47:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>nika-alone</dc:creator>
<guid>nika-alone.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
</channel>
</rss>
